دلبرکمدلبرکم، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

گل پسر نادیا

جشن دندونی پسر ماهم

پسر خوشگلم 24 خرداد ماه بود که فهمیدم یه مروارید خوشگل داری درمیاری، ولی خیلی کوچیک بود. تصمیم گرفتم واست جشن دندونی بگیریم، پدر جون (بابای من) گفت خودم دوسدارم واسه آرتین جشن بگیرم و زحمت جشن تو افتاد گردنشون و کلی مامانی (مامان من) و پدر جون کلی زحمت کشیدن. ترییناتشم کار خودم بود، سعی کردم خوشگل بشن، ملیحه جونم خیلی کمک کرد. اینم عکسای جشن آرتین بعد حمام قبل جشن آرتین جونی و کیکیش آش دندونی و غداهایی که مامانی زحمتشو کشیده گیفتای مهمون کوچولوها کادوهای جیگرم اینم برگه یادگاری البته بابا و خانوادش هنوز یادگاریشونو ننوشتن منو مامانی کلی س...
5 تير 1393

یسری عکس جدید و قدیم

این عکس مال خیلی کوچولویامه، ولی مامانم خیلی دوسش داره گذاشته اینجا چند وقت بود با شدت دستاتو میخوری، اینم عکساش یه شب که بابا جونت شیفت شب داشت، منو تو چون تنها بودیم شب رفتیم محل کار بابا جونت خابیدیم از ترس اینکه سوسک و پشه داشته باشه تو رو تو پشه بند گذاشتم این لونته عزیزم ببین چه نازی  اون تو این اولین باری بود که تو کالسکه گذاشتیمت، منو باباجونت بردیمت پارک بقیه جدیدن جانم اینجا ببین چه ناز خابیدی قربون این ژستت برم با موهای فشنت این روزا عاشق پستونک شدی این اولین باریه که فرنی میخوری................اووووم چقد خوشمزس ببین چجوری تی وی نگ...
17 خرداد 1393

6 ماهگی جیگر مامان

  این عکسارو شب 9 خرداد ازت گرفتم که 5 ماهت تموم شده و وارد 6 ماه شدی کوچولوی من چقد زود نیم سالت شد از وقتی یاد گرفتی دمر شی خوشت اومده همش دمر میشی بعدش نمیتونی برگردی نق میزنی که بیا منو بردار چند روزه این حرفارو واضح میگی:دد، ب ب ،ی ی ،م م این اوین باریه که داری غذا میخوی، اینا حریره بادامه که خاله جون الهام داره بهت میده، توام عاشقش شدی و حالا علائقت: به پلاستیک خیلی علاقه داری و هر وقت گریه میکنی یه پلاستیک میدم دستت تو ساکت میشی منم به کارام میرسم عاشق ببری هستی، هر روز چند ساعت باهاش بازی میکنی. ایناهاش اینقد دوسش داری که همش میخوریش، البته اینجا اصلا دیده نمیشی اینم قبل حمام...
15 خرداد 1393

۴ ماهگی و ۵ ماهگی

تو این عکس منو خاله جون ملیحه برده بودیمت حمام عزیزم امروز 4 خرداد ماشین مزیکال پوو رو گذاشتم کنارت توام دستتو دراز کردی برداریش ک کپ افتادیو دمر شدی منم کلی ذوق کردم خیلی منتظر این لحظه بودم   راستی عزیزم همه میگن تو شکل منییییی ببین اینا بچگیای منه هه هههههههه تو قل مامانی عاشق حمامی، اینجام کلی کیف کردی که تو وان بودی ...
6 خرداد 1393

تولد پسر کوچولویه آرزوهام

ساعت 7:30 صبح در بیمارستان سینا توسط خانم دکتر شیبانی قدمای مبارکتو به این دنیا گذاشتی وزن: 3370 قد: 51 دور سر: 35 اولین عکست تو بیمارستان   ماه دوم لکه واکسنی که تو بیمارستان زدن به جیگرم ماه سوم شیطونو نگاه کنین با این نگاهاش اینجا برات ماهگرد گرفته بودیم       ...
5 خرداد 1393

ماه نهم بارداری

سلام ماه من این آخرین ماهیه که تو دل منی، به امید خدا.و آخرین روزایی که من تو دلم احساست میکنم میدونم بعدا دلم واسه این روزا تنگ میشه یعنی از همین الان که بهش فک میکنم تنگ شده.توام جات حسابی تنگ شده دیگه شکمم به آخرین حد کش اومدن رسیده چند روز تمام پوست شکمم درد میکرد و میسوخت.الانم که دارم اینارو برات مینویسم سرمای خیلی بدی خوردم و چند روزه هرچی دارو میخورم اثر نمیکنه.وقتی باباجونت اومد اگه بازم حالم بد بود میرم آمپول میزنم تا موقع اومدن تو خوب باشم.راستی من خونه مامانیم و تمام زحمتای منو تورو اون میکشه با حال بد خودش.از این نه ماه بارداری ماه دو و سه رو اینجا بودم چون حالم خیلی بد بود،از ماههای دیگم هر ماه دو هفته ای خونه مامانی بود...
3 دی 1392

در کنارم زندگی آغاز کن

عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا مینهد آن زمان بر من خدای مهربان  نام شور انگیز مادر مینهد  آن زمان طفل قشنگم بی‌خیال  در میان بسترش خوابیده است  بوی او چون عطر پاک یاس ها  در مشام جان من پیچیده است  آن زمان دیگر وجودم مو به مو  بسته با هستی طفلم میشود  آن زمان در هر رگ من جای خون  مهر او در تار و پودم میشود  میفشارم پیکرش را در برم  گویمش چشمان خود را باز کن  همچو عشق پاک من جاوید باش  در کنارم زندگی‌ آغاز کن  میگشاید نور چشمم دیدگان  بوسه‌ ها از مهر بر رویش میزنم  گویمش آهسته‌ ای طفل عزیز  می‌پرستم من ترا مادر ...
27 آذر 1392

ماه هشتم بارداری

سلام قند عسلم به امید خدا فقط دو ماه دیگ مونده که روی گلتو ببینم و بغلت کنم، وقتی فک میکنم که تو وجود منی دلم میخاد هیچوقت ازم جدا نشی و قلبامون باهم بزنه ولی از طرفی دلم میخاد بغلت کنم نازت کنم و بو کنمت، ازین که الان توی دلمی دارم افتخار میکنم، به بودنت افتخار میکنم پسرم این ماه اتفاقای خوبی افتاد اول اینکه بابایی یه شب یه اسم به ذهنش اومد و گف فردا صب بهت میگم اگه توام دوسداشتی بذاریم،صب که شد با باباجونت رفتیم سونو و راش دادن بیاد داخل.کلی ذوق کرد وقتی تورو تو مانیتور میدید.وزنت ماشالا 1670 گرم بود. خلاصه تو راه برگشت گف ک از ارشیا خوشش اومده و نظر منو خواست منم گفتم قشنگه اگه دوسداری بذار، این شد که الان داریم ارشیا صدات میکنیم و ...
12 آبان 1392

ماه هفتم بارداری

سلام پسر خوبم گل مامان الان که دارم مینویسم تو 29 هفته و 3 روزه که تو دل منی و داری ورجه وورجه میکنی سر صب، ایشالا باقی راهو هم خوب باشی و سالمو سرحال بیای بغل من و بابایی این ماه هنوز نرفتیم دکتر نفسم، قراره هفته دیگه بریم،بعد دکتر هم منو تو خونه مامانی میمونیم و بابایی باید تنها برگرده و یه مدت تنها باشه این چند هفته تکونات خیلی زیاد شده ماشالا، بضی وقتام دردم میاد، من و بابایی که موندیم تو نیم وجبی این همه زور از کجا میاری؟؟؟؟ ولی خیلی شیرینه قند تو دلمون آب میشه این ماه عید قربان بود و بابایی یه گوسفند قربونی کرد و واسه توام خیرات دادیم که پسرم از بدیها در امان باشه، منم همش به بابایی میگفتم سال دیگه ایشالا این موقع توام هستی؛ ...
1 آبان 1392