نه ماهت شد
شیطون بلای مامان، نه ماهت شد

خیلی خوشحالم ک نه ماه زندگی پر از عشق به من دادی ، خدایا ممنون
وقتی تو دلم بودی عاشق این بودم ک تنها مال منی،نه ماه توی دل من........امروز نه ماهه ک از دل من اومدی بیرون و جات توی دلم خالیه ولی تا وقتی نفس میکشم توی قلبم هستی
این متنو خیلی دوسدارم بیاد روزهای خوبیکه در یک تن بوذیم.......تقدیم بتو پسرم
پسر عزیزم
واژه ها در وصف احساس مادری عاجزند و من برای بیان عشقم به تو باید از گذرگاه دیگری بگذرم، به دنیای دیگر برسم، به دنیایی که تو اکنون نه ماه است در آنی، تاریک اما واقعی، خون اما زندگی و صدایی نیست جز تپش های قلب معصومانه ات در حوالی قلب عاشق من.
مسافر کوچک من، از وقتی حضور شادی بخشت را به من نوید دادند تا امروز، روزی را بدون دعا برایت نگذرانده ام، روزی نبود که در نگرانی ات نباشم و دردهای شیرینی را که به من هدیه دادی با جان نپذیرفته باشم.
آمدی عزیزم تا بفهمم گرچه هزاران سال است که هزاران زن، کودکان خواسته و ناخواسته خود را به دنیا می آورند، اما هرگز این تکرار از عظمت این رویداد شگفت انگیز نکاسته است.
آمدی عزیزم تا بفهمم عمیق ترین عشق، عشقی است که انسانی را ندیده دوست داشته باشی، که نه چشمانت آن عشق را برگزیده و نه عقلت به فراخور منفعتی کشیده شده باشد.
آمدی عزیزم تا من و پدرت، سوار بر ماشین زمان بارها و بارها به گذشته و آینده سفر کنیم و فراموش کنیم اکنون کجا هستیم و که هستیم، بارها به عقب برگشتیم و خاطرات و تجربه های کودکی مان را برای هم بازگو کردیم، به عکس های بچگی مان خندیدیم، گذشته را به یاد آوردیم که خود نیز روزی چه کوچک بودیم و اکنون در آستانه در آغوش گرفتن مسافر کوچکمان هستیم.
آمدی عزیزم تا مرا به خالقت، به آن بزرگترین، به آن مهربانترین، نزدیک و نزدیک تر کنی،
آمدی تا در دعا و نیایش هایم، در اشک ها و دل عاشقم تا زنده ام همیشه بمانی.



نه ماهت شد
